تنهایی
  
 نه، من خانه ای ندارم، حرفی نمانده است. دیوار و سقف خانه من، همین هاست که مینویسم. همین طرز نوشتن، از راست به چپ...
 
اردیبهشت 1391
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1391
بادکنک بنفش

 

پسر همسایه با بادکنک بنفش اش تو بالکن وایساده بود. بادکنک بنفش از دست اش ول شد و رفت پایین. با نگاهی متعجب بادکنک بنفش رو یه مدتی دنبال کرد. بعد هم برگشت رفت تو.

آره، وقتی افتاد باید ولش کنی که بره. حتی اگه بادکنک بنفش باشه.

 


 
سه شنبه 8 فروردین ماه سال 1391
تنهایی شاید یه راهه، راهیه تا بینهایت ...

شد نه سال که تو این چاردیواری زندگی میکنم. خیلی اتفاقات این نه سال روی دیوارهای اینجا حک شده، خیلی ها هم به دلایل مختلف توی دلم مونده. رد پای آدمای زیادی رو میشه اینجا دید، چه نقش منفی، چه شخصیت خوب. هر سال هم سر یه تاریخ خاص پرچم سیاه رفته بالا. گذر عمرم و جای پای زمان رو به راحتی اینجا حس میکنم. خونه ای که هیچ وقت احتیاج به گردگیری نداره. جالب اینکه حتی وقتی اولین پستها رو میخونم، با تمام کژ نویسیها، باز هم لحظه به لحظه اش یادم میاد. و از همه جالبتر اینکه هنوز بعد از این نه سال، بزرگترین ترس ام مردن تو تنهاییه ....


 
پنجشنبه 27 بهمن ماه سال 1390
همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد

-این روزها به طرز خیلی تلخی میگذرن. آدمها بیشتر از قبل روی اعصابم حرکات موزون انجام میدن. به جز نتیجه ای که قبلا گرفته بودم، اینکه هرکی مدت زیادی خارج از کشور زندگی کرده به نوعی دیوونه شده، این رو هم جدیدا کشف کردم: اینجا با آدمها مثل ساحل دریا رفتار میشه. یعنی همه زندگی خودشون رو دارن، همه عشق خودشون رو دارن، دلمشغولیها و دغدغه های خودشون رو، و وقتی تفریح میخوان، فان میخوان، گِت اِوِی میخوان، میان سراغت. همین! 

-یاد گرفتم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم. اشتباه کردم و فکر کنم تا گردن تاوانش رو دادم.  

-جالبه، خیلی جالبه. از اینجا به اونجا، تصور کردنی نبود برام. خوشگله، کاریش هم نمیشه کرد. از دربه دری من هم نباید گذشت که مزید بر علت شده، اما خوب چیکار کنم؟ خوشگله. آخر این تنهایی کار دست من میده، اما کاش همه کارا اینجوری باشه. زندگی مسالمت آمیزی رو واسه خودمون درست کردیم. هیچ کی چیز زیادی نمیخواد. زندگی اینجور جاها خیلی جالب میشه برام. کاری به انگیزه اون یا خودم ندارم اما برام جالبه این زنجیره متصل و بالا و پایین دارِ اتفاقات که زیاد نمیشه لفظ روزمره رو بهش اتلاق کرد. اما خوشگله، همین. و البته خواستنی. خدا آخر و عاقبت منِ احمق رو به خیر کنه که مثل آدم بلد نیستم رو زمین صاف راه برم، شاید هم تقصیر من نیست و همیشه جلوم جاده مالرو هست و دره و کوه. خدا به خیر کنه، خدا رو شکر که خوشگله، همین. 

-اینجا چه خوبه. آدمهای کمی از آشناها اینحارو میخونن. اونایی هم که میخونن فارغ از اینکه خوشحال هستم یا نیستم که میخونن، من رو معذب نمیکنن از خوندنشون. میشه هر چند وقتی پناه آورد به اینجا و یه داد آروم زد و خالی شد و رفت.

 

خدا رو شکر که خوشکله، با اون چشای نمکیش 

 

 


 
شنبه 3 دی ماه سال 1390

 

ده سال گذشت ...


 
دوشنبه 28 آذر ماه سال 1390
سقف خونه مهربونی زمین اش عشق جوونی


یه آه بلند با یه مد کشیده. نه از روی حسرت یا خستگی که از روی غرور. دیشب شب قشنگی بود و امروز روزی عجیب. صبح که از خواب پاشدم یه کم گیج بودم اما راهم رو پیدا کردم. دیشب برای اولین بار بعد از مدتها به خودم افتخار کردم. سه سال نشده که اومدم اینجا و دروغ نگم لحظات خوب و بد زیادی داشتم. مثل همیشه رنگ زندگیم خاکستری بود اما شاید این سه سال یه کم تیره تر. اما سه سال صبر و تلاش نتیجه و داد بی هیچ نوع کمکی تونستم مستقل شم. به لطف خدا از چهار ماه بعد از ورودم رفتم سر کار و بی کمک هیچ کسی و روی پای خودم تونستم برم جای خودم.

دیشب شب قشنگی بود. خوابیدن تو جای خودم. همه خونه شلوغ بود اما قشنگ بود. امروز عجیب بود. پاشدن تو جایی که هنوز باید یه کم بچرخم تا ببینم چی کجاست. اما راضی ام و خوشحال. مهم اینه که همه این کارارو تنهایی کردم. حتی جابجایی هم تو تنهایی بود. عجب واژه ایه این تنهایی.

این رو نوشتم که ثبت بشه نه اینکه چشم بخورم. پس بر چشم بد لعنت!



 
سه شنبه 24 آبان ماه سال 1390
از درون همه ویرون ام اما ظاهر ام آباد

آره عزیزم...

بزرگ شدن این چیزارو داره. با تجربه شدن یعنی همین. آره، گرد زمان رو دل من هم نشسته. منم خسته شدم و دلم زخمی. نمیتونی اومدن یکی و گفتن میمونم و رفتن یکی رو ببینی و عوض نشی. نمیشه دوستِت دارم یکی رو شنید و رفتنش رو یکی دیگه رو دست داشتنش رو دید و همونجوری زلال موند. منم عوض شدم، همونطور که تو عوض شدی، هونطور که ما عوض شدیم. هرچی این سن میره بالا، مشکلات هم بزرگتر میشه، بر عکس موهات، دلت تیره تر میشه. نگو نشدی، نگو نشدم. همه عوض شدیم، فقط اندازه اش فرق داره. اما مهم اینه که اون به قول تو شش سال و خورده ای ما رو شش سال و خورده ای دور نکرده، مهم اینه که دست تقدیر یا هر چیز دیگه ای ما رو آورده تو یه شهر، تو یه جا، با همون تب و تاب و شهوت.

سرخه صورت ام از سیلی، اما زرده تن ام

یوسفه همدست حق و پاره پاره پیرهن ام


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 209070


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
زندگی تنها سهم من از هستی است...




شناسنامه کامل من...